<$BlogRSDURL$>
= Thursday, July 07, 2005
 
don't THINK you are ... KNOW you are

فرق من و دوستاني كه اينطرف ميله ها ايستاده ايم با
شمايي كه آنطرف در آن شهر شلوغ روزگار مي گذرانيد چيست؟

جز اينكه اين پرستار هاي خواستني ، ما را به خود باوري رسانيده اند
و شما سالهاست كه نقش بازي مي كنيد تا از آن فرار كنيد ؟
كمي فكر كنيد ...
ميله ها را دور خود احساس نمي كنيد ؟
لطفا كمي بيشتر فكر كنيد ..
و اين كاريست كه هرگز نكرديد و نمي كنيد ..

بابك



= Thursday, June 30, 2005
 
...Another leave in the fall

امروز یه دیوونهء دیگه هم به دیار باقی شتافت...
شاید هم به زور به دیار باقی شتابوندنش!
چه فرقی می کنه؟
بهرحال کله اش بوی قرمه سبزی می داد
چون سیاسی حرف می زد...
.
.
.
...از امروز، روزی 23 بار کله ام رو می شورم...

AmirTala




= Wednesday, June 29, 2005
 
گورخر سیاه با راه راه های سفید یا سفید با راه راه های سیاه

این دیوونه ها هم هر از گاهی حرف هایی می زنن که ادم رو به شک میندازه
این ها سالم اند، بعضی وقت ها دیوونه
یا دیوونن بعضی وقت ها سالم
شاید هم مشکل از من
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش اید



= Tuesday, June 21, 2005
 
سبز ، سفيد ، قرمز

وقتي نتيجه انتخابات آمد و كانديداي منتخب ما دوم شد ،
نمي دانيد اينجا چه جشني بپا شد ...
هي پارتي پشت پارتي ..
اين يك هفته خفه شديم از بس رقصيديم ! ،
اين سعيد هم كه دست از سر پرستار ها بر نمي دارد ،
هر روز يكي را لخت مي كند مي گويد تا نرقصي لباس بي لباس ..
اسپاگ هم نشسته يه گوشه اي فقط مي گويد :
سبز ، سفيد، قرمز .. حالا برعكس قرمز ، سفيد ، سبز ..
هر چه مي كنيم وسط بيايد ، نمي آيد كه نمي آيد
فكر كرديم ديگر اوضاعش روبراه شده و وقت ترخيصش رسيده !
تا وقتي كه گفت :
يكي بياد جاي من رقص نور بشه بچه ها .. اون خوشگله داره بد چشمك ميزنه !!

بابك



= Friday, June 17, 2005
 
...

آقا جان ببينيد ، حساب كتابش را كرده ام
ماهي پنجاه هزارتومن كه نشود جهل هزارتومن كه ميشود
چهل هزار تومن كه نشود سي تومن كه ميشود
اصلا فوقش دوماه نمي دهيم، ماه بعد هر دوماه را با هم مي دهيم
بابا جان اين را داشته باش ، بگير، قول مي دهم بيشترش را بعدا جبران كنم
اي بابا عزيز جان ، قربانت بروم
بگذاريد بروم مردم منتظرم هستند ...

بابك



 
:D

فرض ميکنيم با شعارهايشان ما را خام کردند و در انتخابات شرکت کرديم
فرض ميکنيم افراد ساده لوح مثل من و شما زياد بود و او رييس جمهور شد
فرض ميکنيم او مرد عمل است و می خواهد به شعارهايش عمل کند
فرض ميکنيم برای عمل به شعارهايش لايحه ای را تقديم مجلس ميکند
فرض مکنيم مجلس بعد از کل کل های پياپی بلاخره تصميم ميگيرد لايحه را تصويب کند
فرض مکنيم شورای نگهبان مثل هميشه حرف خود را بزند
فرض مکنيم مجلس بر سر قانون برگشتی از شورای نگهبان به مشکل برميخورد و مافيای قدرت در مجمع تشخيص مصلحت نظام برای خودش قانونی تصويب ميکند و آن را به مجلس و شورای نگهبان اعلام ميکند
فرض ميکنيم مراحل اداری و دفتری اجرای يک قانون در کشور طی شده

حالا بگيد ببينم! کدومتون کاليبر اجرای قانون رو در خودتون ميبينيد؟

اسپاگتی




= Tuesday, June 14, 2005
 

نمی دونم به خواست مدیران بخش پرستار جدید آوردن
یا به خواست بیمارها
شاید هم پرستارها خوششون میاد اینجا کار کنن
بالاخره مسئولین هم یه چیزهائی حالیشون می شه
هی میگن "نیروی جوان" نیروی جوان تا حرف از "نیروی جوان " میشه ،
سریع پرستارهارو عوض میکنن
ای ول

پرستار




= Saturday, June 11, 2005
 
shh.. !

- خانم پرستار ببخشيد :
بي ادبي نباشد ! نمي دانم چرا فراموشم شده ... !
كداميك از انگشت ها را درون بيني مي كرديم ؟
- اين انگشت را معمولا
- آهان .. مطمئنيد ديگر ؟
- دوباره چكار كرده ايد ؟
- هيچي به خدا ، چند لحظه بياييد ...
ببينيد اين سعيد ما انگار اشتباهي فرو كرده
سه روزست هرچه مي كنيم ، نمي توانيم درش بياوريم ..

بابك



= Monday, June 06, 2005
 
دكتراي افتخاري

نميدونستم اين دكتراي افتخاري ام اينهمه درد سر داره! ...
امروز صبح اومدند دنبالم، دو نفر بودند، خيلي شيك و سانتيمانتال! من رو كه ديدند خيلي مشتاق بودند، با احترام خيلي زياد به طرفم اومدند يه لباس فرم برام تهيه كرده بودند ، بهم دادند براي مراسم امشب كه دعوت بودم، اما مدلش فرق ميكرد نميدونم چرا دكمه هاش پشتم بسته ميشد! درب عقب ماشين رو برام باز كردند ليموزين نبود اما بزرگ بود، دو تا در جلو داشت يه دربزرگ هم پشت ماشين (براي مهمانان!). در رو برام باز كردند من عقب نشستم و اونها جلو، كمربند هاي عقبش خيلي سفت بودند واقعاً براي همچين مراسم مهمي ام امنيت جون آدمها معلومه كه خيلي براشون مهمه!.
خلاصه تيپ كاملا دكتري شده بود با اون لباس يه دست سفيد كه يه خورده بگي نگي برام تنگ بود ! ، مد جديده ديگه حالا تنگ مده چند وقت ديگه گل و گشاد ...
توي راهم آهنگ منصور گذاشته بودند براي تقويت روحيه و رفع استرس ، شاد بود آهنگش ، همون آهنگي كه هي ميگه: ديوونه! ديوونه! ... ديوونه شو ديوونه!... خلاصه به محل دانشگاه رسيديم ، رييس دانشگاه براي عرض خير مقدم به پيشوازم اومد همراه دو تا از منشي هاي مخصوصش اوم م م ... منم بدم نمي اومداونا منشيم بشن! من رو رويه يه صندلي متحرك خيلي با كلاس به سالن انتظار منتقل كردند...الان نزديك 4 ساعتيه كه اينجام منتظرم تا موقع ورود من به سالن بشه، براي شروع سخنرانيم ، گفتن صدات ميكنيم ، راستش انقدر غير مترقبه اتفاق افتاد كه از خونه يادم رفت دستشويي برم ، با اين پذيرايي هم كه هي از آدم مي كنند و اين همه آب و اين شوكولاتهاي قرصي شكلشون، حالا اصلا وضع خوبي ندارم !



= Monday, March 14, 2005
 
Jish

یاد روزی افتادم که در مدرسه شاشیدم و وقتی با شلوار خیس به خانه آمدم گفتی بشاشند به شانس من با این بچه شاشو
اسپاگ



لوگو :





© Copyright 2004 by : Timarestan
Powered by : Blogger

(Best Weblogs) بهترين وبلاگ های ايرانی